یکی بود و یکی نبود . پیرزن هر روز بعداز ظهر چون تنها بود از خونه می امد بیرون و روی پله درب حیاطش می نشست و بازی بچه ها توی کوچه را تماشا می کرد . گاهی توپ بچه ها به سر پیر زن می خورد و او لبخند می زد و می گفت :شما ها نوه های من هستید . خلاصه رابطه ای میان بچه ها و پیرزن بر قرار شده بود . یک روز یکی از بچه ها ی شیطون رفت بقالی سر کوچه و یک مشت ابنبات کشی خرید و اومد به همه داد و یکی را هم داد به پیرزن پیر زن خوشحال و خندان کاغذ ابنبات را باز کرد و ابنبات
↧